تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

*تعلق خاطر، حس قشنگی‌ه؛ اینکه برای کسی که دوست داری خرید کنی، حس خیلی خوبی داره.. حتی اگه خریدات اصلاً هم رمانتیک نباشن مث کپسول فارماتون! :دی

*در اوج عصبانیت - خدا رو شکر که هر روز یه نفر پیدا میشه که با دودره‌کاریاش من رو حرص بده و از سر صبح عصبانی‌م کنه - جناب آقای دوست تلفن زد انقدر خندوندم که یادم رفت انقدر خشمگین! بودم که می‌تونستم با انگشتام ۷ تا مرد جنگی رو ریـــــــــــز کنم! بعد هم سرخوش و منلگ :دی نشسته بودیم با خانوم کارآموز درباره‌ی ژله و انواع ترکیبات ممکن‌ش با میوه‌ها و پاستیل تبادل نظر می‌کردیم..

دوشنبه بیستم مهر 1388

*سپیده توی یه sms نصف شبی: مریمی چطوری؟ چه خبر؟ آقای دوست خوب‌ه؟
من: (-: خوب‌ه

سپیده: خواب‌ت میاد، برو بخواب. شب بخیر.
من در حالی که داشتم بیهوش می‌شدم: از کجا فهمیدی خواب‌م میاد خیلی؟

- از اونجا که آقای دوست فقط «خوب‌»ه :دی

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

*تهران خیــــــــــــلی شلوغ و کثیف شده؛ تقریباً غیر قابل تحمل‌ شده دیگه.. تازگیا باید زودتر از خونه برم بیرون چون حتی اگه خوب برسم مترو، باز هم باید حداقل ۴-۳ قطار رد بشه تا ۲ سانتی‌متر مربع جا باشه آدم بتونه سوار بشه.

اونجا هم که ماشالا. همیشه یه نفر از خود راضی پیدا میشه که احساس می‌کنه داره با هواپیمای اختصاصی‌ش میره سر کار. هی غر و لند و نق که به من تکیه ندیدن، هل‌م ندیدن، عقب وایسین! بعد هی کل و کشتی تا وقتی پیاده شن.

حالا فکر کن بعد این همه هول و ولا برای سوار رسیدن و جا شدن و غیره وقتی پیاده میشم ریخت‌م دیدنی‌ه! لباس آدم چروک میشه خب )-: دو ساعت باید وایسم لباسام رو مرتب کنم و موهام رو صاف و صوف کنم و کفشام رو که خاکی شده پاک کنم - بعضاً مردم لگد هم می‌زنن که در اون صورت باید شلوار م رو هم پاک کنم - که چی؟ ۲ دقیقه توی قطار مترو بودم!!! فقط مونده‌م با این همه شلوغی و گرونی و آلودگی و این حرفا چرا خیلی از شهرستانیا اصرار دارن که بمونن تهران؟

والا من خودم تمام عمرم رو تهران زندگی کرده‌م و سکوت و خلوتی و آرامش شهرستانا اذیت‌م می‌کنه! خیلی سخت‌م میشه که بعدازظهرها ملت میرن استراحت و شب زود تعطیل می‌کنن. عادت کرده‌م در تمام شبانه روز امکان بیرون رفتن داشته باشم یا اگه بخوام خرید کنم و یهو چیزی یادم بیفته، دیروقت هم می‌تونم برم بخرم یا بریم بیرون و ساعت ۱ صبح برگردیم وگرنه حتماً می‌رفتم جایی زندگی می‌کردم که ارزون‌تر و تمیزتر و آروم‌تر باشه.

اینجور موقع‌ها همیشه یاد حرف مریم میفتم که می‌گفت شما توی تهران زندگی ندارین اصلاً. همه‌ش بدوبدو و استرس و اعصاب داغون و آلودگی.. خودش هم به محض تموم شدن درس‌ش برگشت شهرشون. کار خیلی خوبی کرد (-:

شنبه هجدهم مهر 1388

*خیلی خوشحال شدم که سپیده دانشگاه قبول شد (-: خانوم همکار رو هم تشویق کردم درس بخونه. کماکان مشق‌های آقای همکار خوش‌اخلاق رو هم می‌نویسم :دی یکی نیست بگه دختر چرا خودت یه تصمیم درست حسابی نمی‌گیری برای ادامه‌ی تحصیل‌ت پس؟

خودم لالایی بلدما؛ فقط بین منطق و علاقه مونده‌م بدجوری..