تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

*۲ حالت داره؛ یا هر چی تعریف و تمجید از آقای همکار مهندس کامپیوتر کارخونه شنیده‌م الکی بوده - حالا نمی‌دونم عوام‌فریبی می‌کرده یا ملت، نفهم‌ن یا توی موقعیتی نبوده که نشون بده خودش رو - یا الکی نبوده اما مث همه‌ی آدم‌ها به صورت عام و همه‌ی آقایون در مقابل خانوما به صورت خاص! جوگیر شد امروز و حرفایی زد که واقعاً از چشم‌م افتاد.

همه می‌دونن من از متلک و نیش و کنایه و تیکه انداختن متنفرم. میگم اگه حرف‌ت ارزش گفته شدن داره، بیا توی چشمای من نگاه کن بگو بهم! اگه ارزش نداره هم نگو. چرا غیرمستقیم میگی؟ چرا تیکه میندازی؟

بعد هم همیشه گفته‌م حداقل کسی که ادعاش میشه تحصیل‌کرده‌س نباید عین خاله‌زنکا سرک بکشه توی زندگی دیگران که! اصلاً هم فرقی نداره نیت این آدم فضولی محض‌ بود یا نیت خیری بود که توام با فضولی شد اما به هر حال کاری کرد که من و خانوم همکار واج و واج مونده بودیم این چه‌ش شده. انگار کس دیگه‌ای رفته بود توی جلدش و از قول اون تیکه انداخت و حرفای منظوردار می‌زد.

مهندس مملکت! آقای باشخصیت! آبجی‌خانوم! خاله‌زنک! به تو چه کی چطوری؟ چی کار داری کی خوشتیپ‌ه؟ کی تعریفی‌ه؟ کی آدم خوبی‌ه؟ کی سالم‌ه؟ کی دوست‌داشتنی‌ه؟ کی از کی بدش میاد؟ کی از کی خوش‌ش میاد؟

البته تقصیر اون هم نیستا! تقصیر من احمق‌ه که آدم نمیشم بفهمم همه در حالت Default، بی‌جنبه‌ و ابله‌ن مگه اینکه خلاف‌ش ثابت شه. تا من باشم آدم حساب نکنم مردم رو. فکر نکنم آآآآآآآآآآآآآآآدم‌ن دیگران!

تقصیر دیگران نیست. ایراد از من‌ه ظاهراً!

 

جمعه چهارم مرداد 1387

*تمام روز با دوست‌م رها مسج‌بازی می‌کردیم. بازی نبود البته. حرف می‌زدیم.. گاهی آدم خیلی دل‌ش یه دوست میخواد..

منظورم به تو نیست رها.. اما هر کی از دور خوب‌ه، وقتی میاد نزدیک، می‌بینی هیچ تحفه‌ای نیست. شاید این دوری برای هردومون بهتره. حداقل تو.. نمیخوام بیام نزدیک، بعد به این نتجیه برسی وقتی دور بودم، بهتر بودم انگار..

پنجشنبه سوم مرداد 1387

*هیچ کس نبود امروز! همه یا مرخصی بودن یا دنبال کاری رفته بودن و خیلی دیر اومدن. تلفن زدم به خانوم همکار پرسیدم چرا آقای مهندس کامپیوتر کارخونه نیومد؟ کارام می‌مونه اگه اون نیاد. خانوم همکار گفت آقای همکار دودره‌باز داره بهش زنگ می‌زنه، میگم بپرسه کجاست.

نیم ساعت بعد آقای مهندس کامپیوتر کارخونه اومد بالا با چهره‌ی کاملاً به هم ریخته. معلوم بود مشکل‌ش فقط خستگی نیست. خانوم همکار تعریف کرد چی شده! قضیه این بود که تا آقای مهندس کامپیوتر کارخونه از در اومد تو، آقای همکار دودره‌باز گفت کجایی فلانی! خانوم همکار خیلی نگران‌ت بود! بعد هم زد زیر خنده.

آقای مهندس کامپیوتر کارخونه سرخ شد اما هیچی نگفت. خانوم همکار از کوره در رفت و ازش خواست خفه بشه. بعد توضیح داد که مریمی با شما کار داشت و می‌خواست بدونه میاین یا نه. بعدش به آقای همکار دودره‌باز گفته بود تو دهن‌ت بسته نمیشه؟ چرا حرف مفت می‌زنی؟
آقای همکار دودره‌باز هم اصولاً بی‌شخصیت‌تر از این حرفاست که بهش برخوره. جواب داده: تو که می‌دونی دهن من بسته نمیشه!

به خانوم همکار گفتم باید بهش می‌گفتی یا خودت دهن‌ت رو ببند یا می‌بندم‌ش برات!
دیدم خانوم همکار خیلی ناراحت‌ه. گفتم تو نذار این دیوونه بیاد بالا. من میرم پیش آقای مهندس کامپیوتر کارخونه، یه جوری درست می‌کنم اوضاع رو.

رفتم اتاق‌شون. تعارف کرد بشینم. گفتم ببین فضولی‌ه‌ها اما زیاد اجازه نده آقای همکار دودره‌باز بیاد بشینه اینجا. اول میاد با کامپیوتر آقای همکار مودب بازی کنه. بعد میشینه به وبگردی همه‌ی کاراش می‌مونه. بعد که بیکارتر میشه شروع می‌کنه به حرف زدن. آخرش هم میشه حرف مفت زدن. من می‌شناسم همکارم رو که میگم؛ البته خیلی هم ازش توقعی ندارم چون بزرگتر از اون هم اینجا دیده‌م که اختیار زبون‌ش رو نداره!

آقای مهندس کامپیوتر کارخونه ۱۰۰٪ فهمید جریان از کجا آب می‌خوره اما به رو ش نیاورد. خندید گفت این آقای همکار دودره‌باز درست بشو نیست. همیشه هم خوش می‌گذره بهش. گفتم بحث رو عوض نکن. انقدر هم سیاست به خرج نده. من اهل‌ش نیستم :دی

 

چهارشنبه دوم مرداد 1387

*آقای مهندس کامپیوتر کارخونه یه کم خیلی احساس عقل‌کل بودن می‌کنه. اکثر پسرا همین‌ن. تا میشینن هی از خودشون تعریف می‌کنن اما دیگه ادعای آینده‌بینی و حس ششم در حد تیم ملی ندارن اکثرشون! بعد هم اینکه خیلی بااطمینان حرف می‌زنه. بهش گفتم طوری حرف می‌زنی انگار ممکن نیست اشتباه کنی هیچ وقت. قبول نکرد اما من حرف‌‌م رو پس نگرفتم.

حرف شد؛ گفت سیاسی‌کاری خوب نیست - منظورش مارمولک‌بازی و بدجنسی کردن در حق دیگران بود. کلمه‌ی خوبی رو انتخاب نکرده. اگه توضیح نمی‌داد متوجه نمی‌شدم منظورش رو - اما سیاست داشتن خوب‌ه.

گفتم منظورت چی‌ه؟ من چی کار کرده‌م که میگی سیاست ندارم؟
گفت چرا به خودت می‌گیری؟ کلاً میگم.
آقای همکار مودب گفت سیاست مال آدمای باهوش‌ه!

گفتم من بیهوش‌م، منظورت‌ این‌ه؟ ببین سیاست یعنی چی؟ سیاست داشتن یعنی اینکه وقتی از کسی بدت میاد، تظاهر کنی باهاش مشکلی نداری. وقتی از کسی خوش‌ت میاد بهش نشون ندی. وقتی دوست داری بری جایی بنا به بعضی صلاحدیدها اونجا نری. حرف‌ت رو طوری بگی که معلوم نشه دقیقاً منظورت چی بوده. بعضی چیزا رو طوری وانمود کنی که طور دیگه‌ای به نظر برسن. همه‌ش باید درگیر باشی.

همه‌ش باید فکر کنی حرفا و کارات چطوری‌ن و چطوری به نظر می‌رسن. پس کِی میخوای خودت باشی؟ کِی می‌تونی برای خودت زندگی کنی؟

من نه سیاست دارم، نه حتی دل‌م میخواد داشته باشم. شما میگین سیاست داشتن، لازم‌ه چون زندگی رو براتون آسون می‌کنه اما اگه نگاه کنین، عملاً همه‌ش سختی کشیدن‌ه. اگه من از کسی خوش‌‌م نمیاد، عمداً بهش سلام نمی‌کنم. بذار بدونه! اگه کسی رو دوست ندارم زورکی باهاش رفت ‌و آمد نمی‌کنم. چه دلیلی داره؟ اگه کسی رو دوست دارم یه کاری می‌کنم بدونه. اگه میخوام چیزی رو بگم، رک میگم. اگه بخوام جایی برم، میرم. این زندگی من‌ه. چرا باید همه‌ش طوری باشه که دیگران میخوان؟ این همه احتیاط برای چی‌‌ه؟

آقای همکار مودب گفت محتاط بودن فرق داره؛ خوب نیست.
گفتم سیاست گاهی لازم‌ه. مثلاً من و ایشون از هم خوش‌مون نمیاد اما مجبوریم این هفته با هم کار کنیم. اگه بخوایم شمشیرمون رو از رو ببندیم هردومون سخت‌مون میشه. پس بهتره به رومون نیاریم اما اکثر موقع‌ها نه. سیاست زیاد میشه محتاط بودن.

کماکان مخالفت می‌کرد.

گفتم اصلاً برای همین‌ه که همه میگن شما آدم محتاطی هستین!

گفت من احساسات‌‌م رو خیلی دیر بروز میدم.
خندیدم گفتم بله! می‌دونم..

پرسید از کجا می‌دونی؟
گفتم خب تجربه ثابت کرده :دی

من دوست ندارم احتیاط کنم. دوست ندارم همه‌ش درگیر باشم. من همین‌م که هستم. دیگران مشکل خودشون‌ه. میخوان، بخوان. نمیخوان هم

مهم نیست...

*معاون بازرگانی‌مون اومد خداحافظی کنه بره مکه. حالا اومده بالا، خوشحاااااااااااااال؛ یه کم اینور اونور رو نگاه کرد گفت مریمی من دارم میرم مکه (:
آقای همکار دودره‌باز: یه دور هم جای ما بزن!
آقای همکار مودب: خوش بگذره بهتون!
دیدم هر چی بگم یه سوتی‌ای از توش درمیاد. برگشتم اون دو تا رو نگاه کردم که ۳ کرده بودن. آقای همکار دودره‌باز اصلاً نفهمید چی گفته. کلی فکر کردم تا اومدم بگم ما رو هم دعا کنین، دیدم دو صدایی شد. فکر کردم آقای مهندس کامپیوتر کارخونه لابد خواسته جز لبخند، یه حرفی هم زده باشه. بعد دیدم صدا از اینورم‌ه. آقای همکار مودب بود. بعداً بهش گفتم چرا میگی خوش بگذره؟
گفت خب دفعه‌ی اول‌ش عبادت‌ه. بعد میرن برای اینکه خوش بگذره دیگه :دی

*داشتم میومدم خداحافظی می‌کردم بیام خونه، نمی‌دونم آقای همکار دودره‌باز طبق معمول داشت چه دری‌وری‌ای می‌گفت که یهو نگاه‌ش افتاد

به آقای همکار مودب و ساکت شد! برگشتم سمت اون. دیدم دیر رسیدم! هیچی معلوم نبود. گفت انقدر فضولی نکن. درست هم حرف بزن.

صدای آقای همکار دودره‌باز دراومد که اوووووه چرا انقدر طرفداری مریمی رو می‌کنی؟ اصلاً تو چی..
نگاه‌ش افتاد به من، گفت واااای چرا اینطوری به آدم نگاه می‌کنی شما؟
گفتم من چطوری نگاه کردم؟ تو اصلاً شک داری به خودت :دی اصلاً من دارم میرم بچه ها. خداحافظ.. مسافرت خوش بگذره.

آقای همکار مودب باهام اومد بیرون. گفت شما دارین زود میرین. می‌خواستم بیام خداحافظی بگم چیزی خواستین بگین براتون بیارم.

خواستم باز بدجنسی کنم نپرسم کجا میره اما دیدم گناه داره. پرسیدم. بهم گفت.
دوست ندارم همه‌ش فکر کنم کجا باید چی کار کنم. سخت‌ه..